خانه ی رو به بهشت
نوروزها از پی هم می آیند و می روند و سال به سال بر گنجینه خاطرات ما می افزایند.
خاطره انگیز ترین نوروزهای من که هرگز از حافظه ام پاک نخواهد شد، نوروزهای دهه 40 به بعد است.
از اردیبهشت ماه سال 1342 که از محله خیابان مختاری شاهپور سابق به محله نارمک و میدان 50 آمدیم، همه عیدهایش را به یاد دارم و خواهم گفت چرا ...آنزمان خیابان و میدانگاه مقابل منزل ما میدانی خاکی بود که تیر دروازه، درونش کاشته شده بود و تابستانها بچه های محل در آن، فوتبال گل بزرگ بازی می کردند ( هنوز گل کوچک خیابانی مرسوم نشده بود) و حسابی گرد و خاک به پا می کردند و بد و بیراه برخی همسایگان را نیز به جان می خریدند.... و آرزوی همه ما و اهالی محل این بود که روزی خیابان و میدان ما اسفالت شود... تا اینکه بعد از چند سال حسرت خوردن و خاک خوردن و خواب دیدن و انتظار کشیدن ، رویاهایمان به واقعیت پیوست و در سالهای ۵۳/ ۵۴ سرانجام خیابان مقابل منزلمان اسفالت و میدان خاکی مان هم تبدیل به میدان چمن و فضای سبز شد و درونش درخت و گل و گیاه به جای تیر دروازه کاشته شد و از آنزمان به بعد زندگی ما و همه ساکنان میدان 50 و سایر میدانهای نارمک، دستخوش تحول شد و رنگ و بویی دیگر به خود گرفت و یادم است از آن موقع به بعد هر سال، عید هایمان نیز رنگ و بوی زیبا تری به خود گرفت و ما از درون خانه رو به بهشت خود، طراوت و سرسبزی درختان و بوی گلهای درون میدان را کاملا حس می کردیم و صدای پرندگان، جوانه زدن گلها، انعکاس نورآفتاب بر روی برگها، مناظر و حس و حال زیبا و روحنوازی ایجاد می کرد و همه اهالی میدان، بهار هر سال می فهمیدند که اتفاق و تحولی در طبیعت رخ داده، چرا که رایحه بهار و تجدید حیات طبیعت همه جا را فرا می گرفت و من نگارنده علیرغم دنیای کودکانه ام، با تمام وجودم بهار را مثل شاعرها و آدم بزرگها حس و درک می کردم!.
داشتم از آن خانه رویایی می گفتم ...یادم می آید در ابتدا آن خانه حیاط دار ما یک طبقه بود بعد پدر آنرا به دو طبقه تبدیل کرد و عیدها در طبقه دوم ، در اتاق بزرگی که به اتاق مهمان معروف بود، مادرم بساط سفره عید و هفت سین و آجیل و شیرینی را پهن می کرد و در آن اتاق، از میهمانان پذیرایی می کردیم اتاقی که پنجره اش به حیاط خانه و به فضای سبز میدان مشرف بود و ما حسابی خانه ی رو به بهشتمان را به رخ فامیل می کشیدیم. من احساس خوبی در جمع خانواده و در کنار پدر و مادر و بقیه اعضای خانواده داشتم و تصور می کردم ما خوشبخت ترین خانواده روی زمین هستیم و تا ابد این خوشبختی و این در کنار هم بودن، تداوم خواهد یافت...غافل از اینکه در زندگی هیچ چیز دائمی و ابدی نیست هیچ چیز... و اکنون که سالها از آن زمان می گذرد نه آن خانه مانده و نه پدر.. و هریک از اعضای خانواده هم در جایی پراکنده شده ایم...
چه بر سر آن خانه آمد؟ در سال 68، بعد ار 26 سال اقامت در نبش میدان 50 نارمک، پدر به اجبار آن خانه حیاط دار خاطره انگیز رو به میدان را به خاطر اینکه داشت کلنگی می شد، فروخت و در طبقه سوم یک آپارتمان در بر خیابان جویبار ساکن شدیم. دیگر مقابلمان میدان و فضای سبزی نبود تا هر سال نوید بهار را بدهد. هرچه بود خیابان و ماشین و در و دیوار و جوی آب و کیسه زباله بود... و گرچه پیمودن پله های سه طبقه، برای پدر و مادر مسن من سخت بود و سخت تر می شد، اما در آنجا هم تنها دلخوشیمان به چشم انداز زیبای طبقه سوم بود که دست کم از پنجره اش، می شد نمای زیبای کوههای شمال تهران و ابر های خیال انگیز را بر فرازش دید و لذت برد... و کمبود سبزینگی محله و ازدیاد پله های خانه را با نگاه کردن به آن منظره زیبا جبران می کردیم و دلمان باز می شد....اما متاسفانه بعد از چند سال، برج پشت برج بود که در مقابل آپارتمان ما یکی یکی سبز شد (به جای فضای سبز ) و اکنون دیگر اثری از کوه و ابر و آسمان آبی رنگ و درخشندگی خورشید باقی نمانده بود و هرچه می دیدیم در و دیوار و پنجره و تیرآهن و تیر چراغ برق و سیمان و سنگ تیره رنگ و کدر بود و بس....و بدینسان پدر، روز به روز افسرده تر شد و حال جسمی و روحی اش رو به وخامت گذاشت.
و من هرگز آن خاطرات مرده ی همیشه زنده! را از یاد نخواهم برد... خاطرات نورورزهای فراموش نشدنی دهه 40 را، خاطره سفره عید در طبقه دوم خانه مان در نبش میدان 50، خاطره پدر که با شغل شریف کارمندی و حسابداری آنهم با چه سختکوشی و درستکاری نان در می آورد تا ما را به جایی برساند، خاطره اشتغال پدر حتی در سنین پیری و بعد از بازنشستگی اش برای تامین هزینه خانواده و مقابله با تورم... و من می دیدم که پدر موقع حسابداری و انجام حساب و کتابهای پیچیده در دفاتر حسابرسی- آنهم در سنینی که باید استراحت می کرد و نه کار - چقدر به مغزش فشار می آورد و چقدر ذهنش را خسته می کرد و چاره ای نداشت زیرا حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج خانواده را نمی داد...... پدری که همه ی فکر و ذکرش این بود که ما راحت باشیم، که ما در خانه رو به بهشتمان پٌز بدهیم و عیدهای خوب و خوش و خاطره انگیزی داشته باشیم با لباسهای نو در تن و اسکناس های نو در دست... نه بدانیم گرانی و تورم یعنی چه و نه بدانیم مخارج شب عید و بی پولی یعنی چه...پدری که موقعیکه از دنیا رفت از مال دنیا هیچ چیز به نام خود نداشت و مختصر چیزی هم که داشت همه را به خانواده اش بخشیده بود. پدری که هیچکس را از خود نرنجاند و آزارش به احدی نرسید.....
اکنون هر سال که عید می آید جای خالی پدر در سفره هفت سین احساس می شود جای خالی آن خانه رو به بهشت نیز همینطور.... خانه ای که پدر با سختی و مشقت برای رفاه و آسایش ما ساخت و سر انجام بساز و بفروش ها در نهایت سنگدلی آن را از چنگش در آوردند و به جایش برج سنگی سبز! کردند...... آن خانه رو به بهشت محو شد و رفت اما در عوض خود پدر آسمانی شد، بهشتی شد و همیشه ماند....و اگر هم دیگر نتوان به آن خانه رو به بهشت بازگشت اما نزد پدر در بهشت که می توان شتافت .. البته اگر خودمان هم لیاقت بهشتی بودن را داشته باشیم و اگر خودمان هم نظیر پدران خود در حق فرزندانمان، پدری کرده باشیم.......
اقسام کاریکاتوریست!: